ترومای روان‌پزشکی (گزارش یک مورد)

 

دکتر میترا حکیم شوشتری، فوق‌تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان؛ ۱۴۰۰/۶/۳۱

 

داشتم مطالب سایت روان‌پزشکان را می‌خواندم که به یاد داستانی واقعی از یکی از بیماران در همین روزها و ماه‌های اخیر افتادم. داستان دخترکی هنرمند که رضایتی از زندگی ندارد و فکر می‌کند این چیز بی‌معنا را باید زودتر پایان دهد. او هم مثل بیشتر نوجوانان این شهر ودیار نگرانی‌ها و دغدغه‌های متعددی دارد و نمی‌داند چه باید بکند. در یکی از روزها تصمیم به خودزنی می‌کند که مادرش مشوق آن را دیدن فیلم دختران قمه‌کش اصفهانی می‌داند.

از مادر می‌پرسم که چرا تا به حال به فکر درمان نبودید، او می‌گوید پدرش هنوز هم نمی‌داند که این بچه را پیش روان‌پزشک برده‌ام. متوجه می‌شوم که خانواده قوانین مشخصی ندارد. از آنها می‌خواهم که جلسه بعد با پدر مراجعه کنند و نوجوان را برای روان‌درمانی حمایتی به روان‌شناس ارجاع می‌دهم.

در طی سه جلسه‌ی بعد که با والدین بیمار به تنهایی دارم، متوجه می‌شوم که پدر فردی بسیار کمال‌گراست و از فکر این که تنها دخترش به یک «نقاش عاطل و باطل» تبدیل شود بسیار عصبی می‌شود. او سعی می‌کند که در هر زمینه‌ای غیر از درس خواندن مانع رشد دخترش شود. او رئیس یک اداره است و وضعیت شغلی و احترام اجتماعی خوبی دارد. هنوز بخشی ازاین پازل درجای خودش نیست. از آنها می‌خواهم که هر یک در جلسات انفرادی شرکت کنند.

در جلساتی که با پدر برقرار می‌شود می‌بینم که نمی‌تواند اعتماد کند و به هر ترتیبی می‌خواهد گناه مسائل را به گردن ابر و ماه و خورشید و فلک بیندازد. چند روزی بعد از زلزله‌ی اخیر ایشان مکرراً تماس می‌گیرد و درخواست یک جلسه انفرادی فوری را دارد. با زحمت این برنامه را هماهنگ می‌کنم و در این جلسه پدر، با صدایی لرزان شروع به صحبت می‌کند که هر زمین لرزه‌ای او را تا سال‌ها وادار به فکر کردن به گذشته می‌کند. من در سکوت گوش می‌دهم و او می‌گوید وقتی فقط سه یا چهار سال داشتم روستایمان در زلزله‌ای بی‌رحمانه تخریب شد و من شاید تنها بازمانده آن روستا باشم.

چه درد بزرگی را این مرد تاب آورده است و چه صدماتی به خودش و دیگران در این مسیر ناهموار زده است.

تا چند روز بعد از این زلزله، افکار شدید مرگ و آرزوی نبودن به شدت آزرده خاطرش ساخته است ودر حال حاضر آمده است که برای خودش کمک بگیرد. او هنوز هم از افشای این راز که باقیمانده یک زلزله شوم است، ابا دارد. زلزله‌ای که موجب شده دست تقدیر او را از برادر هفت‌ساله اش جدا کند، چیزی که یکی از کابوس‌های هر شب و روز اوست. او می‌گوید در آن دوران در زلزله خردسال بوده، نمی‌داند که چگونه در تهران بزرگ شده و آیا برادری که درخیالش است وجود خارجی دارد یا خیر.

جایی می‌خواندم که حافظه ما انسان‌ها با کارکردهای پیچیده‌ای که دارد گاهی یک خاطره را در طی سال‌ها آن‌قدر تغییر می‌دهد که برای خودمان هم دیگر باورکردنی نیست.

او الان پدری است که به زحمت کوشیده خود را از گذشته‌ای که نمی‌داند کجای زندگی‌اش است جدا کند، اما تنها یک زلزله کوچک تمام خاطرات را دوباره زنده کرده است و الان می‌فهمد که این زلزله واقعاً ساده و پیش پا افتاده نبوده است. او می‌گوید والدینم هیچ‌وقت نخواستند در مورد آن روزها حرفی بزنند و من هم انگار داشتم همه چیز را به دست فراموشی می‌سپردم. می‌‌گوید نمی‌دانم چه باعت شد که دوباره بیایم و نمی‌دانم باید از دست شما عصبانی باشم یا خوشحال. الان احساس می‌کنم این احساس خودکم‌بینی و حقارتی که سال‌ها آزرده‌ام ساخته بدین دلیل بوده است که من را وادار کردند که این خاطره را فراموش کنم. من باید فراموش می‌کردم که روستازاده هستم و خیلی چیزهای ساده مثل آداب غذا خوردن شبیه هم‌سالانم را بلد نیستم.

از من می‌پرسد فراموش کردم که در ابتدا بخواهم از شما که در این مورد با هیچ احدالناسی حرف نزنید. من دوباره می‌بینم‌ که او در لاک بی اعتمادی خود فرو رفته است و می‌کوشد که بگوید اتفاق مهمی نیفتاده است و می‌گوید حتی همسرم هم از این ماجرا خبر ندارد و اگر پرده از این اتفاق بیفتد ممکن است همه چیزش را از دست بدهد. به او می‌گویم فکر می کنم اطلاعات شخصی بیشتر را بگذارد برای جلسه بعد، چون نمی‌خواهم با این نگرانی در روزهای آینده دست و پنجه نرم کند که نکند همسرش متوجه چیزی شده باشد.

او می‌گوید «الان وقتی به دلیل سخت‌گیری‌هایی که به دخترم می‌کنم فکر می‌کنم می بینم دلم می‌خواهد او بهترین باشد. او هیچ چیز کم نداشته باشد، در بهترین رشته‌ها مثل پزشکی قبول بشود واز این که وقتش را با کشیدن نقاشی هدر می‌دهد عصبانی می‌شوم. او بسیار باهوش است» و بعد اضافه می‌کند «و هنرمند و خلاق. البته نمی‌دانم که این خلاقیت و هنردوستی را از چه کسی به ارث برده است، چون من که خانواده‌ام را نمی‌شناسم»؛ برق اشک در چشمانش ظاهر می‌شود و دوباره می‌کوشد به سختی بغض فرو خورده شده‌ی نزدیک به چهار دهه عمرش را قورت بدهد تا نشان بدهد که چقدر قوی است.

اضافه می‌کند که در خانواده همسرم هم بچه‌ای با ذوق و قریحه دختر من پیدا نمی‌شود، بعد تکانی می‌خورد و انگار متوجه می‌شود که اولین بار است که این توانایی را در او یک ضعف حساب نکرده است.

جلسه ما به درازا کشیده است و ما باید وقتی را برای جلسه بعدی معین کنیم.

 

– گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود.

 


Share