۱۴۰۴/۱۱/۱۶
دیماه ۱۴۰۴ را میتوان نمونه برجستهای از تجربه ترومای جمعی در جامعه ایران دانست؛ ترومایی که هنوز به پایان نرسیده است. وضعیت پیش از این فاجعه عبارت بود از حرکتی جمعی به سمت «دامنه هرم نیازهای مازلو» و زندگی برای بقا، زمینهای از «سلامت روانی-اجتماعی نزولی»، شرایط بحران در بحران و «انباشت بحرانهای رسیدگینشده»، «بلاتکلیفی» درازمدت در ابعاد گوناگون زندگی، و فروپاشی تدریجی افقهای معنا. و آنچه در این دوره فاجعهبار تجربه شد، برای بسیاری از مردم نه یک فاجعهی گذرا یا یک سوگ قابل گذار، بلکه رویدادی بیسابقه، بهتآور و روایتناپذیر بود؛ مواجههای مداوم با ترس، فقدان، بیثباتی و بیپناهی؛ فقدانهایی بدون مجال سوگواری و حتی بدون پذیرش رسمی.
این رویارویی ضربهای تمامعیار بود؛ آن هم ضربهای به پیکر نحیف جامعهای از پیش بیاعتماد، افسرده، خشمگین و آسیبدیده. حضور ویژگیهای مخرب گونهگون این رویداد، آن را مهیبتر از انواع مشابه تروما کرده است؛ ویژگیهایی چون: گستره آسیب در سطح کشور، تعداد زیاد جانباختگان و مجروحان، اَشکال نامتعارف آسیبدیدگی، حمله از طرف هموطن، قطع راههای ارتباطی با دیگران و شنیده نشدن صدای قربانیان، عدم دسترسی به حمایت و همدلی، شنیدن روایتهای گیجکننده و ناهمخوان، عدم امکان سوگواری متناسب، مشاهده صحنههای دلخراش و ویدیوهای فراوان خشونت و سوگ و بازتولید ضربات مکرر روانی، … . بر این اساس، انتهای ظاهری ترومای جمعی دی ۱۴۰۴، آغاز یک فرآیند ترمیم نبود، بلکه باید آن را ورود به مرحلهای از فشار تروماتیک مزمن تلقی کرد. به بیان دیگر، جامعه هنوز وارد فاز «پس از تروما» نشده، بلکه در وضعیت درونتروما (in-trauma) قرار دارد.
بازنگری در ایده «شاهکلید»
پیش از این، در یادداشتی بر این ایده تأکید کرده بودم که «شاهکلید سلامت روانی-اجتماعی در دست سیاستگذاران» است. این ایده در بستری مطرح شده بود که با وجود همه نقایص و مشکلات، هنوز تصور میشد میتوان بر پایه حداقلی از اعتماد عمومی، نقشی تعیینکننده و امکان مداخله مؤثری برای ظرفیت نهادی و سیاستگذاری کشور قائل شد. اما شرایط کنونی نشان میدهد که آن فرضها دیگر برقرار نیستند و زمینه اجتماعی و روانی دچار دگرگونی اساسی شده است. ناکارآمدی ظرفیتهای نهادی، اختلال مزمن در مدیریت بحران، و از همه مهمتر، مضمحلشدن اعتماد عمومی، باعث شدهاند که الگوی کلاسیکِ مداخله بالابهپایین عملاً کارایی خود را از دست بدهد. در چنین شرایطی که شاید اساساً قفل سالمی نمانده باشد، سخن گفتن از «شاهکلید» بیش از آنکه راهگشا باشد، میتواند گمراهکننده شود.
جامعهی بحرانزده زیر ترومای طولکشیده
یکی از ویژگیهای اساسی وضعیت کنونی آن است که ترومای روانی کماکان در جریان است. ابهام، تهدید، ناامنی و فشار روانی همچنان حضور دارند و به اشکال مختلف، تجربه زیسته مردم را تحت تأثیر قرار میدهند. و این همه، در زمینهای از فقر و نابرابری و تورم درازمدت – و این بار در اسفبارترین وضعیت اقتصادی – در جریان است.
در این میان، ناهمخوانی میان روایتهای رسمی و تجربه قربانیان و سوگواران، خود به عاملی برای «بازتولید تروما» بدل میشود. «معتبرسازی» تجربه قربانی، بخشی اساسی از مدیریت مؤثر تجربه تروما و سوگ است و بهعکس، محدودسازی صدای قربانی و نشنیدن ناله و اعتراض او، میتواند احساس بیاعتباری، خشم، و بیپناهیاش را تشدید کند. ناگوارتر از آن، ابراز واکنشهایی برای عادی نشان دادن یا حتی اصیل و برحق جلوهدادن اِعمال خشونت بر قربانی است؛ رفتاری که نشان میدهد اِعمال خشونت و آسیب اساساً عملی «خارج از حوزه قضاوت اخلاقیِ» افراد مرتکب آن است و چنین متبادر میکند که گویی ایجاد آسیب اصولاً موضوعی در حوزه اخلاق نیست. این همان است که زیگمونت بومن (Zygmunt Bauman)، کوری اخلاقی (moral blindness) مینامد.
همزمان با این وقایع، انتشار گسترده تصاویر و ویدیوهای دلخراش، بدون امکان درنگی برای «پردازش شناختی» و شکلگیری چهارچوب معنایی جدیدی برای آن، و بدون امکان سوگواری جمعی، بسیاری از افراد را در معرض «ترومای ثانویه» (re-traumatization) قرار داده است. در چنین فضایی، عامل «گذشت زمان» که میتوانست در یک مدیریت و رسیدگیِ ایدهآل تا حدی ترمیمکننده زخمهای روان قربانیان باشد، برعکس، خود به عاملی برای ادراک تنوع غیرقابل تحملی از انواع ضربات و انباشتگی آسیبها بدل شده است.
سوگ: محور نادیدهگرفتهشدهی ترومای جمعی
اعتبارزدایی نظاممند از ترومای جمعی مردم در قالب ادبیات رسمی و رسانهای، اجرای سوگواری مؤثر را نیز دشوار کرد. بنابراین بازماندگان نه فقط با فقدان عزیزان، بلکه با سوگی بیمجال، بیروایت و بهرسمیتنشناخته مواجه شدند. در ادبیات روانپزشکی تروما، از این وضعیت با عنوان disenfranchised grief یاد میشود؛ سوگی که امکان بیان عمومی، نمادسازی، و دریافت همدلی اجتماعی را ندارد. چنین سوگی نه پردازش میشود و نه پایان مییابد؛ بلکه به شکلی مزمن، در لایههای زیرین روان فردی و جمعی باقی میماند و ممکن است به نسلهای بعدی نیز منتقل شود. اما در این مقطع، پیشامد آسیبزای دیگری نیز مترتب شد: بهکارگیری تصنعی و نامربوط واژههای «سوگواری» و «همدلی» توسط برخی از مسئولان، و حتی تمسخر و تحقیر رسانهایِ قربانیان.
هنگامی که روایت مسلط، فقدان را کوچک، مبهم یا نامشروع جلوه میدهد، سوگ نیز در نگاه او از مشروعیت روانی و اجتماعی ساقط میشود. در چنین شرایطی، بازماندگان نهتنها فرصت سوگواری متناسب را از دست میدهند، بلکه در تجربه فقدان خود نیز دچار تردید، انزوا و خاموشی میشوند. آنها ممکن است با مشاهده نادیدهانگاری سازمانیافتهی مصیبت خود، این برخورد را نوعی خیانت تلقی کنند؛ یک خیانت نهادی (institutional betrayal) که موجد آسیبِ افزودهی دیگری است. این «انسداد سوگواری»، تروما را از تجربهای دردناک اما بالقوه قابل پردازش و ترمیم، به وضعیتی مزمن و منجمد تبدیل میکند.
گذر از سوگ جمعی نیازمند روایتی سازنده، سوگواری همگانی و دریافت حمایت است. تا زمانی که امکان ابراز «روایتی مستقل و امن» برای آسیبدیدگان وجود نداشته باشد، نه فقط ترمیم روانزخم، بلکه حتی آغاز سوگواری نیز ناممکن باقی میماند.
روایت، معنا، و بحران کاتاستروفیک
از منظر نظری، آنچه امروز شاید بیش از هر چیز سلامت روانی-اجتماعی آحاد جامعه را تهدید میکند، «فروپاشی امکان معناسازی» است. ژورن روسن (Jörn Rüsen) وضعیتی را با نام «بحران کاتاستروفیک» تعریف میکند که در آن، روایتهای پیشین دیگر قادر به توضیح گذشته، حال و آینده نیستند. نه گذشته آرامشبخش است و نه آینده قابل تصور. باورها، نگاهها و پیشفرضهای پیشین تسلادهندهی قربانیان نیستند و آنها خود را در شرایط نوظهوری مییابند که ادامه زندگی با فرمولها و دانستههای گذشته امکانپذیر نیست. پارادایمی جدید بهناگاه پدید آمده و هرچه افراد جامعه از خود، دیگران، زندگی و جهان میدانستند را زیر و زبر کرده است.
در چنین فاجعهای، روایتهای کلان رسمی و صُلب برای مدیریت و غلبه بر بحران، معمولاً به سادهسازی و یکدستسازیِ معنا گرایش پیدا میکنند؛ در حالی که تجربه زیسته مردم، چندپاره، متناقض و سرشار از فقدان است و مواجهه با روایتهای رسمی ناهمخوان با تجارب و دانستههای آنها، بر درماندگی و ناکامی آنها میافزاید. این شکاف میتواند خود به عاملی برای تشدید بحران بدل شود؛ گذشته از آنکه با مخدوش کردن پردازش ذهنی اطلاعات بازماندگان تروما، خطر بقای اثر تروما در سالها و نسلهای آینده را به دنبال دارد. در این شرایط، برای ایجاد حداقلی از «امکان معناسازی و بقا»، فراهمآوری بستری برای بیان روایتهای شخصی، محلی و گروهی اهمیت حیاتی دارد.
نقش مردم و نهادهای مدنی
در چنین فضای آسیبزایی که شاهد تنزل بیش از پیش «اعتماد نهادی» هستیم، نهتنها امکان بهرهگیری کافی از خدمات نهادهای دولتی نیست، بلکه بستری برای دریافت حمایتهای اولیه یا حتی فضایی برای سوگواری متناسب جمعی و بازیابی شرایط امن روانی و اجتماعی، دور از دسترس بهنظر میآید. به این ترتیب، به ناچار خود مردم و سازمانهای مردمنهاد جایگاه مداخلهای مهمتری نسبت به آنچه در «بحرانهای هنجار» داشتهاند، پیدا میکنند و نقشهای ترمیمی اصلی به سطح خانوادهها، شبکههای اجتماعی، و نهادهای مدنی منتقل میشود.
امکانات در دسترسِ امروز، نه پتانسیلی برای ترمیم مؤثر زخمها، بلکه مجموعهای است از «مکانیسمهای بقا و کاهش آسیب»: مجالدادن به روایت، بهرسمیتشناختن سوگ، و تداوم حداقلی از پیوند اجتماعی به عنوان تلاشی برای بازسازی و بازیابی معنای زندگی.
جمعبندی
واقعیت آن است که در شرایط کنونی، شاهکلیدی برای ترمیم وجود ندارد، چرا که پیششرطهای آن ابداً فراهم نیستند. آنچه امروز ممکن است، تنها تلاشی برای کاستن از برخی پیامدهای این بحران کاتاستروفیک تمامعیار است؛ بحرانی که در آن، سوگ، معنا، و روایت، همزمان فرو میریزند. در چنین وضعیتی، روایتهای خُرد، شبکههای غیررسمی و مجالهای محدود سوگواری، هرچند نه درماناند و نه جایگزین عدالت و پاسخگویی، کمینههایی هستند برای بقای روانی و اجتماعی یک جامعه زخمی.






