۱۴۰۴/۱۱/۲۷
در ادامهی آنچه در یادداشت اخیر (ترومای جمعی دیماه: شکست شاهکلید) درباره تداوم وضعیت «درونتروما» (in-trauma) و انسداد سوگواری جمعی گفته شد، اکنون، با توجه به اعلام رسمی خبر «برگزاری مراسم چهلم جانباختگان حوادث دیماه»، میتوان به بررسی لایه دیگری از تداوم این بحران پرداخت؛ لایهای که در چگونگی مدیریت سوگ و بهکارگیری زبان سوگواری در جریان است.
در دورانی که بخش بزرگی از جامعه سوگوار است و مجالی برای ابراز علنی و درخور آن نیافته، کاربرد رسمی واژههایی چون «سوگواری» و «همدلی» لزوماً به معنای اعتباربخشی به تجربه فقدان نیست. بهعکس، آنچه در این میان رخ میدهد معنازدایی از واژههاست. واژه «سوگ» بهکار گرفته میشود، اما نه بهمثابه یک فرآیند پیچیده روانی-اجتماعی، بلکه صرفاً بهعنوان یک نشانگر زبانیِ عینی (concrete) و یک «رفع تکلیف فهرستوار». در این ادبیات، به مصادیق مشخص رخداد، به چگونگی آن، به تجربه انضمامی بازماندگان و به ابعاد ملموس فقدان، توجهی صورت نمیگیرد. در چنین وضعیتی، سوگ از سطح یک تجربه زیسته و نیازمند پردازش، در بهترین حالت به سطح یک اعلام موضع نمادین تقلیل مییابد. این روش که از زبان سوگ صرفاً برای مدیریت صحنه بحران بهره میگیرد و به فهم فاجعه و بهرسمیتشناختن آن نمیپردازد، خواسته یا ناخواسته نوعی «ابزاریسازی رنج» (instrumentalization of suffering) بهشمار میرود.
چنین مواجههای را میتوان در امتداد مفهومی که جنیفر فرِید «خیانت نهادی» (institutional betrayal) نام نهاد فهم کرد. وقتی نهادی که باید مرجع حمایتبخشی، امنیت و مداوا برای آسیبدیدگان باشد، به کاربرد نمایشی واژهها بسنده میکند و از ورود به جزئیات رخداد پرهیز دارد، با این کار به احساس بیاعتباری و بیپناهی بیشتری در بازماندگان دامن میزند که خود میتواند به تکمیل پازل «بازتولید تروما» منتهی شود. چنین راهبردی، با اصول پذیرفتهشدهی «ارتباط در شرایط بحران و خطر» (risk communication) نیز منافات دارد و نهتنها از اضطراب جمعی نمیکاهد، بلکه میتواند احساس پنهانکاری، بیعدالتی و خشم عمومی را تقویت کند. در شرایط بحران، تأکید بر شفافیت، ارائه اطلاعات دقیق و مشخص، پذیرش مسئولیت، و اعتباربخشی به احساسات آسیبدیدگان از اصول بنیادین اعتمادسازیاند. پیتر سندمن (Peter Sandman) در مدل خود (Risk=Hazard+Outrage) نشان میدهد که بیتوجهی به مؤلفههای خشم و احساس بیعدالتی، خود به تشدید بحران میانجامد.
سوگواری جمعیِ مؤثر، صرفاً برگزاری یک آیین یا اعلام رسمی همدردی نیست، بلکه مستلزم مجموعهای از پیششرطهای ارتباطی و اخلاقی است: توصیف روشن رویدادها، نامبردن دقیق قربانیان، بهرسمیتشناختن بلاشرط رنج بازماندگان، فراهمآوردن امکان روایت شخصی برای هریک از آسیبدیدگان، و پذیرش مسئولیت در قبال آنچه رخ داده است. در غیاب این عناصر، آیینهای ظاهری سوگواری کارکرد ترمیمی خود را از دست میدهند و حتی ممکن است فضایی خلاف انتظار برگزارکنندگان آن خلق کنند.
روشهایی که در آنها زبان سوگ صرفاً به بخشی از سازوکار مدیریت بحران تبدیل میشود و زبان حقیقی مراقبت و همدلی در میان نیست، را میتوان «سوگوارینمایی» (grief-washing) نامید؛ شکلی از آنچه «رفاهنمایی» (wellbeing-washing) خوانده شده که به بهرهگیری از زبان و نمادهای یک ارزش مثبت در حوزه بهزیستی و رفاه، بدون تحقق الزامات واقعی آن اطلاق میشود. در این چارچوب، چالش مهم صرفاً شیوهی بیان سوگ نیست، بلکه غلبهی نامیمون رویکرد «مدیریت فوری بحران» بر «فهم مسئله» است. تمرکز بر مهار سریع پیامدها، بازگرداندن ظاهری نظم و «عبور اداری» از وضعیت اضطراری، جای تلاش برای تحلیل علل، بازتعریف مسئله و بازاندیشی در مفروضات بنیادین را گرفته است. این در حالی است که پس از بحرانهای کاتاستروفیک، چارهای جز بازاندیشی در چارچوبهای تصمیمگیری وجود ندارد.
در بستر یک «بحران کاتاستروفیک»، که در آن چارچوبهای آشنا و شناختهشدهی معنا در بین آسیبدیدگان تروما از میان رفته، پیوند میان زمانها و خاطرات سست شده و بخشی از باورهای گذشته دگرگونی یافته است، چنین رفعتکلیف نمادینی از امکان سوگواری جمعی، میتواند به تشدید «بیمعنایی بنیادین» (Jörn Rüsen) بینجامد. در اینجا «بیمعنایی» (senselessness) به مفهوم فقدان امکان پیوند دادن رخداد با دستگاه معنایی پیشین و ناتوانی در روایتمند کردن آن در تداوم تاریخی زندگی است. بدینترتیب، «سوگوارینمایی» نهتنها یک خطای بزرگ ارتباطی است، بلکه میتواند به یکی از عناصر بازتولید ترومای جمعی بدل شود؛ عنصری که فرآیند ترمیم را به تعویق میاندازد و بحران را از سطح حادثه به سطح ساختاری و مزمن منتقل میکند.








