تیغ جهل و جفا بر گریبان افسرده‌ها

دکتر امیر شعبانی، روانپزشک

افسردگی چیست؟ آیا افسردگی همان نارضایتی و دلخوری از وضعیت موجود است؟ یا بی‌­برنامگی و بادی به هر جهت بودن در زندگی است؟ یا بی­‌هدف دانستن جهان و پوچ و بی‌­دلیل خواندن آن است؟ آیا افسردگی همان پشت پا زدن به دنیا، گوشه‌­نشینی و اعتکاف است؟ یا دل به دنیای دیگر داشتن و بی‌­اهمیت دانستن لذت­‌های این جهانی؟ آیا غم داشتن همان افسردگی است؟ دلتنگ یک دوست بودن یا دوری یار را تحمل نکردن همان افسردگی است؟

نه! هیچ­‌کدام به تنهایی معادل افسردگی نیست. آن­چه در این­جا افسردگی نامیده می­‌شود یک بیماری است و بیماری آن است که مانع زندگی روان روزمره شود، عامل زجر و عذاب گردد، مخرب باشد و مایه فروگذاری از اجرای منویات شخصی و وظایف جمعی. هر یک از نمونه­‌های بالا حالتی است از احوال ما یا دیگران که در زندگی روزمره به آن شکل رفتار می­‌شود، حس می­‌گردد یا به اندیشه می‌­آید. هیچ‌­یک از این موارد یا موارد دیگر تا به آشفتگی زندگی فردی یا اجتماعی ما نیانجامد بیماری به حساب نمی­‌آید. افسردگی یک ژست اجتماعی نیست، یک دلتنگی گذرا نیست، یک تأسف سطحی نیست. پس افسردگی به چه می­‌گوییم؟

امروزه از برخی می­‌شنویم که «همه افسرده­‌اند، مگر شما خودتان افسرده نیستید» یا «مگر می­‌شود در این اوضاع اقتصادی با اجبار به چند شیفت کار روزانه، بدهکاری، آلودگی هوا، ترافیک و ناسالم بودن مواد غذایی افسرده نبود». آن­چه به عنوان افسردگی در کلام معمول روزانه ما می‌­آید همیشه همانی نیست که در یک بحث تخصصی مراد است. افسردگی یک بیماری است با همه مشخصات یک بیماری. افسردگی مجموعه­‌ای از نشانه­‌هاست. شاید به جای تعریف علمی و پیچیده افسردگی، نگاهی به نمونه زیر روشنگرتر باشد:

Virginia Woolf
ویرجینیا وولف، نویسنده انگلیسی که در ۱۹۴۱ خودکشی کرد؛ اثر راجر فرای

خانم الف ۳۸ ساله، از زمانی که به­ یاد دارد غم‌­زده و پریشان است. در بیشتر اوقات خود را بی­‌حوصله و کم­‌انگیزه می­‌داند. او که دارای دو فرزند و کارمند یک شرکت است، تمام وقت خود را صرف کارهای منزل یا کار در شرکت می­‌کند و می­‌گوید با غرق­­‌شدن در کارها غم­‌هایش را از یاد می­‌برد. با این همه تلاش، خود را کاملاً ناکارآمد می­‌پندارد و از این­‌که توانایی­‌های خود را دست­‌کم می­‌گیرد واقعاً ناراحت است. سال­‌هاست که در به­‌خواب‌­رفتن مشکل دارد ولی اشتهای عادی و تمرکزی نسبتاً مناسب دارد، انرژی خود را کافی می­‌داند و نسبتاً امیدوار است که بتواند با معالجه به وضعیت بهتری برسد.» (برگرفته از کتاب آموزش روانپزشکی با نمونه­‌های بالینی).

این خانم دچار یک افسردگی خفیف ولی مزمن است. غمگینی او دائمی و آزارنده است و لذت کار و زندگی را از او گرفته. اعتماد به نفس خود را از دست داده و خود را ناتوان می‌­داند. در واقع، افسردگی دارای سه دسته نشانه است که در این مثال، فرد مورد نظر بعضی از آنها را دارد: ۱- آنچه حس می­‌کند [غم- بی­‌انگیزگی- خستگی- بی‌حواسی]؛ ۲- آن­چه رفتار می­‌کند [کم­‌حرفی- کناره­‌گیری از دیگران- خیره شدن­‌های طولانی- سستی در انجام وظایف- کم­‌خوابی یا پرخوابی- کم­‌خوری یا پرخوری]؛ و ۳- آنچه باور دارد [ناتوان بودن- به درد نخور بودن- اضافه بودن- بی‌­ارزش بودن زندگی- پُررنگی ناکامی­‌های گذشته- تیره و تار بودن آینده].

چنین فردی نیاز به درمان دارد. اما ادامه داستان او را ببینید:

خانم الف تصمیم می­‌گیرد برای درمان به روانپزشک مراجعه کند. بنابراین با همسرش مشورت می­‌کند. اما در حین مشورت، با واکنشی بسیار غیر منتظره روبه­‌رو می­‌شود. همسرش با عصبانیت می­‌گوید: «مگه تو دیوونه‌­ای که پیش روانپزشک بری. سابقه نداشته که هیچ­ کدوم از اقوام ما همچین کاری کنند. اصلاً افسردگی یعنی چه؟ این حرفا مال توی کتاباست. سعی کن به خودت مسلط بشی. این­‌قدر به خودت تلقین نکن که افسرده‌­ای! پیش روانپزشک هم که بری یه مشت قرص خواب­‌آور تجویز می­کنه که به جای این که سرحال بشی باید دائم بخوابی! یعنی دیگه از کار و زندگی می­‌افتی. مگه چند سالته که باید از حالا قرص اعصاب بخوری؟».

همسر خانم الف تنها کسی نیست که چنین باورهایی دارد. این باورها ریشه در تاریخ و فرهنگ ما دارد و تغییر آنها در میان بسیاری از مردم کار ساده‌­ای نیست. به هر حال، کار هر روزه روانپزشکان آموزش افراد برای اصلاح باورهایی این چنین است؛ باورهایی که رسیدن به یک زندگی مثبت، کارآمد و بارور را با یک حیات ناکام، فرصت­‌سوز و در مواردی خانمان­‌برانداز تاخت می‌­زند. و ادامه داستان:

همسر خانم الف موفق می‌­شود. خانم الف که به دلیل افسردگی توان و انگیزه زیادی برای به کرسی نشاندن خواسته­‌هایش ندارد، سرانجام تسلیم می­‌شود. با این حال در ماه‌­های آینده به تدریج بی­‌حوصله­‌تر و بی­‌حوصله‌­تر می­‌شود تا جایی که دیگر رمقی برای حاضر شدن در محل کارش ندارد. یک سال بعد شغلش را رها می­‌کند و خانه نشین می­‌شود. بیشتر وقتش را روی تخت­خواب در حالی که به نقطه‌­ای خیره شده و بدترین خاطرات زندگی­‌اش را با خود مرور می‌­کند می­‌گذراند. شب‌ها خواب اندکی دارد و به دلیل اشتهای اندک، در حال از دست دادن وزن است. دیگر امیدی به بازگشت به سال­‌های قبل ندارد و فکر می­‌کند که باقی عمرش نیز با همین عذاب غیرقابل تحمل خواهد گذشت. همسرش اغلب او را سرزنش می­‌کند؛ گاهی با فریاد از او می­‌خواهد که بلند شود و به زندگی‌­اش برسد. گاهی نیز او را تهدید می‌­کند که با این رفتارهایش، شاید مجبور به تجدید فراش شود! چند بار هم با زدن ضرباتی سعی می­‌کند خانم الف را به خود آورد ولی این ضربات تنها به کبودی صورت بیمار می‌­انجامد و وخامت حس بدبختی او. دو سال پس از آن و در حالی که خانم الف از زبان اطرافیان زمزمه­‌هایی از ازدواج دوباره همسرش می­‌شنود، به اصرار بستگان، توسط همسرش نزد روانپزشک برده می­‌شود.

این یک داستان تخیلی نیست. بسیاری از افرادی که در جامعه ما از افسردگی رنج می­‌برند گرفتار باورهای نادرست خود یا اطرافیانشان هستند. ناآگاهی برخی از افراد از سویی، و انگ بیماری­‌های اعصاب و روان از سوی دیگر از موانع عمده تأخیر در درمان هستند. خانم الف در ابتدا دچار یک افسردگی خفیف بود که البته در همان زمان نیز می‌بایست تحت درمان قرار می­‌گرفت. با این حال، در طول زمان نشانه­‌های افسردگی شدت گرفتند و تا اینجای داستان به حدی رسیده که تداوم آن ممکن است مرگبار باشد. آری؛ جدا از عواقب فرصت­‌سوزی چون «از دست دادن امکان پیشرفت و کیفیت زندگی» و عواقب خانمان‌­براندازی چون «ورشکستگی و از دست دادن جمع گرم خانواده»، «مرگ» نیز می­‌تواند سرنوشت عدم درمان افسردگی باشد. ادامه داستان را در مطب روانپزشک ببینید:

همسر خانم الف: آقای دکتر به او بگویید که باید خودش سعی کند تا از این وضع درآید. به او بگویید هیچی‌ا­ش نیست و همه­‌اش این فکرهای بی­‌خودی است که او را به اینجا رسانده. تا خودش نخواهد هیچ چیز درست نمی­‌شود. همه­‌اش به خودش تلقین می­‌کند که افسرده است. شما خودتان یک چیزی به او بگویید.

روانپزشک: این بیماری مدتهاست که شروع شده. باید هر کاری از دستمان برمی­‌آید برای بهبودی این افسردگی انجام دهیم. می­‌فهمم که خانم الف چه اوقات سختی را می­‌گذراند. به هر حال هنوز هم می­‌توان کاملاً به بهبودی امیدوار بود. باید همه به کمک هم به جنگ این بیماری برویم.

خانم الف (در حال بغض و با چشمانی پراشک): دیگر فایده‌­ای ندارد. بهتر است کمکم کنید تا راحت‌­تر از این دنیا بروم. می­‌خواهم بمیرم. واقعاً اگر می­‌خواهید کمکم کنید، یک جوری راحتم کنید. (سرش را پایین می­‌اندازد و به شدت می­‌گرید)

همسر خانم الف (با خشم): تمامش کن! این بازی­ها را در نیاور. مگر دست خودت است که خودکشی کنی. (رو به پزشک:) او اهل این حرف­ها نیست دکتر، شما جدی نگیرید.

Vincent_Willem_van_Gogh_002
اثری از ونسان ون گوگ در ۱۸۹۰

بیماری که در چنین مرحله شدیدی از افسردگی است، بی­‌تردید باید زیر نظر پزشک بستری شود. هنگام رؤیت عوامل خطر بروز خودکشی، نباید به سادگی از کنار موضوع رد شد و نگاه را به سویی دیگر انداخت. آری! «او هم ممکن است خودکشی کند. حتی او!». دست کم گرفتن چنین خطری در مورد بیمار افسرده، گاه سرنوشتی چون کوتاهی در پیگیری خطر سکته قلبی در فرد دچار تنگی عروق قلب می­‌یابد. در شرح بالا، انواعی از باورهای نادرست یا مخرب دیده می­‌شود که یک به یک از نگاه می‌گذرانیم:

الف- «این دیوانگان هستند که به روانپزشک مراجعه می­‌کنند»!

ب- «افسردگی بیماری نیست، بلکه با تلقین فرد به خودش ایجاد می­‌شود»!

پ- «روانپزشکان برای درمان افسردگی قرص خواب­‌آور تجویز می­‌کنند و باعث می­‌شوند فرد از کار و زندگی بیفتد»!

ت- «خوردن قرص اعصاب برای جوانان و میانسالان زود است»!

ث- «با فریاد و تهدید و زور می­‌توان فرد افسرده را به زندگی برگرداند»!

ج- «این­ها افسرده نیستند، خوشی زیر دلشان زده»!

چ- «نزدیکان ما خودکشی نمی­‌کنند»!

امروزه افسردگی نوعی بیماری تلقی می­‌شود که با واکنش مغز به عواملی چون زمینه ذاتی یا ارثی و تنش­‌های محیطی شکل می­‌گیرد و در صورت عدم رسیدگی و مدیریت مناسب، ممکن است به یک بیماری وخیم و صعب­‌العلاج منتهی شود. این باور که داروهای روانپزشکی خواب­‌آور و کسالت­‌زا هستند در میان بسیاری از مردم رواج دارد و یکی از عوامل عدم مراجعه آنها به پزشک است. متأسفانه گاه با افرادی روبه‌­رو می­‌شویم که بدون دانش کافی، خود را صاحب­‌نظر می­‌یابند و به خود اجازه می­‌دهند در زمینه معالجه بیماری­‌ها از جمله افسردگی، به اطرافیان و دوستان­شان مشورت دهند و آنها را به سوی روشی عوامانه که خود می‌­پسندند هدایت کنند. چه فاجعه­‌بار و چه شجاعت کوری!

موضوع خواب­‌آور دانستن همه داروهای روانپزشکی هم معضلی برای روانپزشکان است. تغییر باور برخی از افراد در این مورد ساده نیست. واقعیت آن است که بسیاری از داروهای روانپزشکی نه تنها خواب­‌آور نیستند، بلکه ممکن است از خواب فرد هم کم کنند. البته داروهای خواب­‌آور متعددی نیز وجود دارد که آنها هم به کار افراد دچار کم‌خوابی می­‌آید. به عبارتی، پزشک بر مبنای آن که فرد مراجع دچار کم­‌خوابی است یا پرخوابی، از داروهایی با اثر متناسب با آن وضعیت بهره می‌­گیرد. به هر حال، هدف از تجویز داروها در درمان افسردگی تغییر وضعیت خواب فرد نیست، بلکه اثر درمانی اصلی داروهای ضد افسردگی همان برطرف کردن روحیه غمگین و ناامیدی و بالابردن انرژی و اعتماد به نفس اوست. چنین اثراتی از طریق تغییر میزان خواب ایجاد نمی­‌شود و مکانیسم جداگانه­‌ای دارد. این داروها با اثر بر گیرنده­‌های درون مغز و برقراری تعادل میان مواد مؤثر بر سلول­‌های مغزی کار می­‌کنند.

برخی نیز نگران شیمیایی بودن داروها هستند. البته که این داروها چنین­‌اند و داروهای گیاهی نیز اتفاقاً شیمیایی­‌اند! آب هم یک ترکیب شیمیایی است! منظور واقعی افرادی که داروها را شیمیایی می­‌خوانند باید «مصنوعی» بودن این ترکیبات باشد نه شیمیایی بودن‌­شان. آری این ترکیبات مصنوعی هستند، در آزمایشگاه ساخته می‌شوند و پس از سال­‌ها پژوهش بر روی نمونه­‌های حیوانی و سپس انسانی، و ارزیابی منافع و مضرات آنها، وارد کار بالینی پزشکی می­‌شوند. مصنوعی بودن این ترکیبات به آن معنا نیست که با اثر بر مغز آن را از کار می­‌اندازند یا باعث عوارض مغزی می­‌شوند. آن­چه نقطه قوت داروهای تأییدشده است، «آگاه بودن ما» از میزان اثربخشی، جایگاه اثربخشی، نوع و مقدار احتمال بروز عوارض جانبی و تداخلات بالقوه داروها با یکدیگر است. این آگاهی، ما را به بهترین و منطقی­‌ترین تصمیم رهنمون می‌شود. به عبارتی، مصنوعی یا طبیعی بودن دارو در اینجا اهمیتی ندارد، بلکه مهم مورد تأیید بودن آن از نظر «غلبه وزن اثربخشی بر وزن عوارض جانبی» است. «شیمیایی» خطاب کردن داروها را می­‌توان ترفند برخی از مراکز برای از میدان به در کردن داروهای مقبول­‌تر رقیب دانست و سخنی عوامانه است برای فریب شیفتگان آگهی­‌های بازگانی پزشکی. بدیهی است که داروهای گیاهی نیز عوارض جانبی و تداخلات ویژه خود را دارند و باز هم تنها و تنها در صورتی قابل تجویزند که از نظر «غلبه وزن اثربخشی بر وزن عوارض جانبی» بر رقبای خود چیره شوند؛ نه صرفاً به این دلیل که گیاهی­‌اند! ادامه ماجرا:

اصرار پزشک برای بستری کردن خانم الف در بخش روانپزشکی به جایی نمی­‌رسد. خانم الف مخالف است و همسرش از مطرح شدن این پیشنهاد بسیار ناراحت و ناخرسند. در نهایت داروی ضدافسردگی تجویز می­‌شود و به آنها آموزش داده می­‌شود که تا رسیدن به اثربخشی دارو چندین هفته زمان لازم است و در این مدت بیمار نیاز به مراقبت و حمایت جدی دارد. قرار ملاقات بعدی، هفته آینده است؛ ولی آنها مراجعه نمی­‌کنند.

چهار ماه از آن زمان می­‌گذرد. خانم الف این بار توسط خواهرش نزد همان پزشک آورده می­‌شود. دارو را حدود دو هفته مصرف کرده و کنار گذاشته است. با برملا شدن ازدواج مجدد همسرش، از او جدا شده و با خواهر خود زندگی می­‌کند. بسیار افسرده، تکیده و لاغر به نظر می­‌رسد. چند هفته است که غذای اندکی می­‌خورد. در چهار ماه اخیر دو بار اقدام به خودکشی کرده که به کمک خواهرش نجات پیدا کرده است. از این که زنده مانده بسیار پشیمان است. باز هم نظر پزشک بستری شدن خانم الف است. او باز هم نمی­‌پذیرد اما با موافقت خواهرش بستری کردن او امکان­پذیر می­‌شود. در بخش روانپزشکی تجویز دارو شروع می­‌شود و پس از آن که همکاری خانم الف به تدریج جلب می­‌گردد و به درمان تمایل نشان می­‌دهد، جلسات روان­‌درمانی نیز آغاز می­‌گردد. در چهار ماه اخیر، خانم الف دچار سوزش معده شدید بوده که در مواردی غیرقابل تحمل بوده است. در بررسی­‌ها روشن می‌­شود که زخم اثنی­‌عشر بروز کرده و نیاز به دوره‌­ای از درمان دارد. پس از گذشت یک ماه از آغاز درمان، اکنون وزن خانم الف به حال عادی پیشین بازگشته و روزنه­‌های امید به بهبودی را در پیش چشم دارد. از بخش مرخص می­‌شود و درمان را به شکل سرپایی پی می­‌گیرد.

در چنین موردی درمان دارویی ضروری است و نمی­‌توان درمانی که دارو در آن دیده نشده باشد را به تنهایی در نظر داشت. با این حال، روان­‌درمانی بی­‌تردید کمک­‌کننده است و بدون برقراری حمایت خانوادگی و اجتماعی ممکن است درمان­‌ها اثربخشی درازمدت یا کافی نشان ندهند. حتی پس از بهبودی کامل نیز در چنین مواردی، نیاز به درمان نگهدارنده برای جلوگیری از عود افسردگی تا مدتی که توسط پزشک تعیین می­‌شود وجود دارد.

تأخیر در درمان خانم الف مصایب زیادی به همراه داشته و این تأخیر حتی می­‌توانست با مرگ او فاجعه‌­ای اسف­بار بیافریند. به علاوه، چنین تأخیری ممکن است به صدماتی جسمانی چون بیماری قلبی یا آن­‌طور که خانم الف دچار شده، زخم گوارشی منتهی گردد. در واقع افسردگی هم از طریق افزایش احتمال بروز بیماری­‌هایی چون بیماری عروق قلب و هم از راه افزودن خطر خودکشی، طول عمر را کوتاه می­‌کند و در غیر این صورت نیز به شدت از کیفیت زندگی می­‌کاهد و حس خوشبختی را کلاً ذایل می­‌کند. پس آگاه کردن افراد و به موقع وارد عمل شدن، در کاستن از چنین خطراتی نقش به سزایی دارد.

[تاریخ انتشار: ۱۳۹۳/۰۶/۳۱]


Share

پاسخ دهید