ایران در بیم و امید: از ترومای جمعی تا حیات اخلاقی

امیر شعبانی، روان‌پزشک

لینک مقاله در کانال تلگرامی «روان‌پزشکی تروما»؛ ۱۴۰۵/۵/۸

 

بخش اول: ایران امروز؛ جامعه‌ای در وضعیت «درون‌تروما»

جامعه دچار ترومای جمعی را نمی‌توان صرفاً جامعه‌ای دانست که تعداد زیادی از اعضای آن آسیب روانی دیده‌اند. ترومای جمعی دو سطح متفاوت اما به‌هم‌پیوسته دارد. سطح نخست، آسیب‌هایی است که افراد جامعه تجربه می‌کنند؛ آسیب‌هایی مانند ترس، سوگ، درماندگی، ناامنی و اختلال در کارکرد روانی و اجتماعی. سطح دوم، آسیبی است که به خود جامعه به‌عنوان یک موجودیت جمعی وارد می‌شود؛ آسیبی که در روابط اجتماعی، نظام معنایی، حافظه جمعی، اعتماد عمومی، سرمایه اجتماعی، حیات اخلاقی و کارکرد نهادها بازتاب می‌یابد. در این معنا، ترومای جمعی صرفاً جمع جبری رنج‌های فردی نیست، بلکه به اختلال در توان جامعه برای حفظ انسجام، معناسازی، حمایت از اعضای خود و پاسخ‌گویی مؤثر به بحران‌ها اشاره دارد.

از منظری دیگر، ترومای جمعی را می‌توان در پیوند با مفهوم «زخم تاریخی» فهم کرد. مسئله صرفاً وقوع یک رویداد آسیب‌زا نیست، بلکه تداوم اثر آن در حافظه جمعی، روابط اجتماعی و افق معنایی جامعه است. به تعبیر دیپش چاکرابارتی، زخم تاریخی هنگامی استمرار می‌یابد که تجربه رنج هنوز زبان کافی برای بیان شدن، حافظه‌ای به‌رسمیت‌شناخته‌شده برای انتقال یافتن، و فضایی اجتماعی برای شنیده شدن نیافته باشد. در چنین شرایطی، گذشته نه به تاریخ، بلکه به زخمی حل‌نشده تبدیل می‌شود. بر این اساس، بخشی از فرآیند ترمیم زمانی آغاز می‌شود که افراد و گروه‌های آسیب‌دیده بتوانند تجربه خود را نام‌گذاری کنند، مفاهیم لازم برای فهم آن را بیابند و آن را در قالب حافظه‌ای جمعی و قابل انتقال روایت کنند. بر این اساس، روایت، حافظه و معنا نه صرفاً پیامدهای ترومای جمعی، بلکه بخشی از سازوکار مواجهه و ترمیم آن نیز هستند.

جامعه‌ای که دچار ترومای جمعی شده است معمولاً در چند سطح نشانه‌هایی از آسیب را بروز می‌دهد. در «سطح روان‌شناختی»، افراد با احساس ناامنی، پیش‌بینی‌ناپذیری، نگرانی مداوم و حساسیت بیشتر نسبت به تهدیدها مواجه می‌شوند. در «سطح اجتماعی»، اعتماد میان افراد، گروه‌ها و نهادها کاهش می‌یابد و پیوندهای اجتماعی تضعیف می‌شوند. در «سطح فرهنگی و معنایی»، روایت‌های پیشین برای فهم جهان و آینده کارایی خود را از دست می‌دهند، حافظه جمعی بیش از پیش حول محور خطر، فقدان و بی‌اعتمادی سازمان می‌یابد و هویت جمعی دستخوش تغییر می‌شود. در «سطح اخلاقی» نیز ترومای جمعی می‌تواند به فرسایش آنچه می‌توان «حیات اخلاقی جامعه» نامید منجر شود؛ یعنی تضعیف ظرفیت جامعه برای همدلی، مسئولیت‌پذیری، داوری اخلاقی، مراقبت از دیگری و حساسیت نسبت به رنج انسان‌ها. از سوی دیگر، همین حیات اخلاقی یکی از مهم‌ترین منابع تاب‌آوری و ترمیم پس از بحران است؛ زیرا بازسازی اعتماد، همبستگی و معنای مشترک بدون آن ممکن نیست. یکی از نشانه‌های سلامت حیات اخلاقی جامعه، توانایی بازنگری در روایت‌ها، یادگیری از تجربه‌ها، پذیرش خطا و اصلاح جمعی مسیرهاست؛ ظرفیتی که می‌توان آن را نوعی «انعطاف اخلاقی جمعی» (collective moral flexibility) دانست و نقش مهمی در جلوگیری از تداوم یا بازتولید آسیب‌های جمعی ایفا می‌کند. سرانجام، در «سطح نهادی و حاکمیتی»، ناتوانی در پاسخ‌گویی، فقدان شفافیت، یا به‌رسمیت‌نشناختن تجربه‌های متکثر مردم می‌تواند به بازتولید و تداوم این آسیب‌ها بینجامد.

در این میان، نظریه «ترومای فرهنگی» جفری الکساندر یادآور می‌شود که هیچ رویدادی ذاتاً و خودبه‌خود به ترومای جمعی یا فرهنگی تبدیل نمی‌شود. یک رویداد زمانی به بخشی از هویت جمعی جامعه بدل می‌شود که از طریق فرایندهای روایت‌سازی، معناپردازی و پذیرش اجتماعی در حافظه عمومی جای گیرد. از این منظر، گروه‌های حامل روایت، رسانه‌ها، نهادهای اجتماعی و کنشگران مدنی در شکل‌گیری حافظه جمعی نقشی تعیین‌کننده دارند. بنابراین، ترومای جمعی صرفاً محصول شدت یک فاجعه نیست، بلکه به نحوه روایت شدن، شنیده شدن و به‌رسمیت‌شناخته شدن آن نیز وابسته است. مشروعیت و نفوذ یک روایت جمعی نیز تنها تابع محتوای آن نیست، بلکه به میزان مشروعیت اخلاقی حاملان آن روایت وابسته است. هرچه شکاف میان روایت‌های رقیب بیشتر شود و امکان شکل‌گیری حافظه‌ای مشترک کاهش یابد، جامعه با دشواری بیشتری می‌تواند رنج‌های خود را به تجربه‌ای قابل فهم، قابل انتقال و ترمیم‌پذیر تبدیل کند.

برای توصیف وضعیت کنونی ایران ترجیح می‌دهم با احتیاط از اصطلاح «جامعه تروماتیزه» استفاده کنم. دلیل این احتیاط آن نیست که نشانه‌های ترومای جمعی در ایران وجود ندارند؛ برعکس، در سال‌های اخیر بارها شرایط لازم برای شکل‌گیری ترومای جمعی فراهم شده است. اما بسیاری از الگوهای رایج ترومای جمعی بر رویدادهایی متمرکزند که پایان یافته‌اند و جامعه پس از آنها وارد مرحله سوگواری، پردازش و بازسازی شده است. در حالی که در ایران امروز، بخش مهمی از منابع تهدید، ناامنی، فقدان، بی‌ثباتی و سوگ همچنان فعال‌اند و پایان نیافته‌اند. به همین دلیل، مفهوم جامعه‌ی در وضعیتِ «درون‌تروما» (in-trauma) یا «ترومای طول‌کشیده» توصیف دقیق‌تری از وضعیت موجود به‌نظر می‌رسد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های چنین وضعیتی آن است که جامعه هنوز فرصت کافی برای سوگواری، پردازش روانی و معناسازی نیافته است. بسیاری از افراد و گروه‌ها همچنان در حال مواجهه با پیامدهای بحران‌های پیشین‌اند، در حالی که بحران‌های جدید نیز به آنها افزوده می‌شوند. در نتیجه، جامعه نه در مرحله ترمیم، بلکه عمدتاً در مرحله سازگاری، بقا و کاهش آسیب قرار دارد. از همین رو، مسئله امروز ایران صرفاً آسیب‌دیدگی نیست، بلکه تداوم آسیب و انسداد نسبی فرایندهای ترمیم است.

در بحث‌های مربوط به ترومای جمعی، گاه این نگرانی مطرح می‌شود که ممکن است تأکید بر آسیب‌دیدگی جامعه به تقویت احساس درماندگی و تضعیف ظرفیت کنش جمعی منجر شود. در این خصوص باید میان «برچسب‌زنی» و «صورت‌بندی علمی مسئله» تفاوت قائل شد. در این زمینه، هر مفهوم علمی ممکن است در صورت استفاده نادرست به ساده‌سازی واقعیت یا تقویت احساس درماندگی منجر شود؛ اما استفاده دقیق از این مفاهیم لزوماً چنین پیامدی ندارد. برعکس، نام‌گذاری و صورت‌بندی رنج جمعی یکی از نخستین گام‌های مواجهه با آن است. جامعه‌ای که نتواند تجربه خود را توصیف کند، مفاهیم لازم برای فهم آن را بیابد و روایت‌های خود را به حافظه‌ای جمعی تبدیل کند، با دشواری بیشتری می‌تواند مسیر ترمیم را آغاز کند. به این ترتیب، مفهوم ترومای جمعی نه برای قربانی‌نماییِ جامعه، بلکه برای فهم بهتر موانع پیش روی آن و شناسایی نیازهای واقعی آن به کار می‌رود.

طرح مفاهیمی مانند ترومای جمعی، سوگ جمعی، آسیب اخلاقی یا زخم تاریخی می‌تواند به آگاهی بیشتر جامعه نسبت به وضعیت خود، حقوق خود و سازوکارهای آسیب‌زا کمک کند و در نتیجه زمینه را برای مطالبه‌گری آگاهانه‌تر و کنشگری مؤثرتر فراهم سازد. در عین حال، این مفاهیم می‌توانند توجه سیاستگذاران را به ابعاد روانی، اجتماعی، اخلاقی و معنایی بحران‌ها جلب کنند؛ ابعادی که معمولاً در کنار شاخص‌های سیاسی، امنیتی یا اقتصادی کمتر دیده می‌شوند. حتی اگر این مفاهیم به تنهایی راه‌حل بحران‌ها نباشند، می‌توانند در تبیین مسئله، تعیین اولویت‌ها و جهت‌دهی به سیاست‌های عمومی نقش مهمی ایفا کنند. به همین دلیل، استفاده از آنها نه محدود کردن ظرفیت عمل جمعی، بلکه تلاشی برای افزایش فهم مشترک از واقعیت و یافتن مسیرهای مؤثرتر برای کاهش آسیب و بازسازی اجتماعی است.

منظور از «حیات اخلاقی جامعه» در این نوشتار ظرفیت جمعی یک جامعه برای به‌رسمیت‌شناختن کرامت انسانی، اذعان به رنج، همدلی با آسیب‌دیدگان، پاسخ اخلاقی به آسیب، حفظ روابط مبتنی بر اعتماد، مسئولیت و حقیقت، و فراهم کردن امکان کنش اخلاقی در سطح فردی و نهادی است. در این معنا، حیات اخلاقی نه صرفاً حاصل منش یا فضیلت اخلاقی افراد، بلکه محصول تعامل میان هنجارهای اجتماعی، نهادها، فرهنگ عمومی و الگوهای روابط انسانی است.
بخش دوم: ریشه‌های ترومای جمعی
جوامع معمولاً تنها در اثر یک رویداد فاجعه‌بار تروماتیزه نمی‌شوند. جنگ، خشونت گسترده، سرکوب، تروریسم، فجایع طبیعی، همه‌گیری‌ها و سایر رخدادهای آسیب‌زا می‌توانند زمینه‌ساز ترومای جمعی باشند، اما وقوع یک رویداد بالقوه تروماتیک به‌تنهایی برای ایجاد ترومای جمعی کافی نیست. در ادبیات تروما، علاوه بر خود رویداد (Event)، نحوه تجربه زیسته افراد و گروه‌ها در رویداد و پس از آن (Experience) و پیامدهای فردی و اجتماعی آن (Effect) نیز اهمیت اساسی دارند. به همین دلیل، دو جامعه ممکن است با رویدادهایی مشابه مواجه شوند اما پیامدهای روانی-اجتماعی بسیار متفاوتی را تجربه کنند.

در شکل‌گیری و تداوم ترومای جمعی، علاوه بر خود رویدادهای آسیب‌زا، کیفیت زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و نهادی نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. میزان دسترسی مردم به اطلاعات معتبر و قابل اتکا، امکان روایت آزادانه و متکثر تجربه‌های زیسته، احساس عدالت و برابری، ادراک حمایت اجتماعی، اعتماد به نهادها و یکدیگر، ظرفیت نظام حکمرانی برای پاسخ‌گویی و رسیدگی مؤثر به آسیب‌دیدگان، و نیز پرهیز از رویکردهایی مانند رفاه‌نمایی (wellbeing-washing)، قهرمان‌نمایی افراطی و انکار رنج، از جمله عواملی هستند که می‌توانند شدت، تداوم یا امکان ترمیم ترومای جمعی را تحت تأثیر قرار دهند. به همین دلیل، ترومای جمعی را باید حاصل برهم‌کنش میان رویدادهای آسیب‌زا و زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و نهادی دانست.

با این نگاه، آنچه در سال‌های اخیر در ایران مشاهده شده صرفاً مجموعه‌ای از بحران‌های منفرد نیست، بلکه «انباشت بحران‌های رسیدگی‌نشده» و هم‌افزایی روندهای فرساینده‌ای است که به‌تدریج ظرفیت روانی، اجتماعی و نهادی جامعه را تحلیل برده و جامعه را در معرض وضعیت تروماتیک قرار داده‌اند. نخست باید به روند نزولی سلامت روانی-اجتماعی جامعه اشاره کرد. افزایش احساس ناامنی، نااطمینانی نسبت به آینده، احساس درماندگی، و کاهش امید اجتماعی، در بستری از بحران‌های تکرارشونده و رسیدگی‌نشده شکل گرفته است. جامعه‌ای که سال‌ها در معرض فشارهای مداوم قرار دارد، حتی پیش از وقوع یک فاجعه جدید نیز بخشی از ظرفیت روانی خود برای مواجهه با بحران را از دست می‌دهد.

عامل مهم دیگر، فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی است. اعتماد میان افراد و گروه‌ها و اجتماعات (communities)، اعتماد به نهادها و احساس تعلق به یک سرنوشت مشترک از مهم‌ترین عوامل محافظت‌کننده در برابر ترومای جمعی هستند. هنگامی که این سرمایه‌ها تضعیف می‌شوند، توان جامعه برای همکاری، همبستگی و بازیابی پس از بحران نیز کاهش می‌یابد. در کنار آن، فرسایش سرمایه اخلاقی و حیات اخلاقی جامعه نیز اهمیت فراوانی دارد؛ به‌رسمیت شناخته‌نشدن غیرخودی، هنجارسازی رنج دیگران و کاهش حساسیت نسبت به آن، قطبی‌شدن‌های شدید، عادی‌شدن برخی اَشکال خشونت، و گسترش احساس بی‌عدالتی، جامعه را از یکی از مهم‌ترین منابع تاب‌آوری خود محروم می‌کنند.

در سطح اقتصادی، تداوم بحران اقتصادی، تحریم‌های گسترده و طولانی‌مدت، تورم مزمن، گسترش فقر و بیکاری، کاهش امنیت اقتصادی و افزایش نابرابری اجتماعی نقش مهمی در افزایش آسیب‌پذیری جامعه داشته‌اند. در چنین شرایطی بخش بزرگی از جامعه ناگزیر می‌شود سرمایه و توان روانی و اجتماعی خود را صرف بقا کند. حرکت تدریجی بخش بزرگی از جامعه به سمت تمرکز بر تأمین نیازهای اولیه و بقا، ظرفیت افراد و گروه‌ها را برای مشارکت اجتماعی، برنامه‌ریزی بلندمدت، امید به آینده و بازیابی پس از بحران محدود می‌کند.

عامل مهم دیگر، اختلال در فرآیندهای روایت‌سازی و معناسازی است. جفری الکساندر در نظریه ترومای فرهنگی نشان داده است که هیچ رویدادی ذاتاً و خودبه‌خود به ترومای جمعی تبدیل نمی‌شود. نحوه روایت شدن، شنیده شدن و به‌رسمیت‌شناخته شدن رنج‌ها در این میان اهمیت اساسی دارد. بی‌توجهی به خرده‌روایت‌های گروه‌های مختلف اجتماعی، غلبه روایت‌های کلان و یکدست نیروهای مقتدر جامعه، برچسب‌زدن به افراد و گروه‌های منتقد و معترض، و محدود شدن امکان بیان تجربه‌های متکثر، شکل‌گیری حافظه‌ای جمعی و فراگیر را دشوار می‌کند و می‌تواند فرآیند معناسازی و ترمیم را مختل نماید. جامعه‌ای که نتواند درباره رنج‌های خود گفت‌وگو کند و آنها را در قالب روایت‌های معتبر و متکثر صورت‌بندی کند، با دشواری بیشتری می‌تواند از تجربه‌های آسیب‌زا عبور کند. افزون بر این، محدود شدن امکان سوگواری متناسب و به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن فقدان‌های جمعی می‌تواند به تداوم سوگ‌های حل‌نشده و بازتولید آثار تروماتیک بحران‌ها بینجامد.

در سطح نهادی نیز عوامل متعددی قابل اشاره‌اند؛ از جمله ضعف آمادگی ساختاری برای مواجهه با بحران‌ها، غلبه مدیریت واکنشی بر برنامه‌ریزی پیشگیرانه، کم‌توجهی به مرحله بازسازی پس از بحران، ضعف فرهنگ بحران، و فاصله گرفتن سیاست‌گذاری از رویکردهای مبتنی بر شواهد. در بسیاری از موارد، تأکید بر نمایش قدرت، کنترل ظاهری شرایط یا عبور سریع از بحران، جای سرمایه‌گذاری بلندمدت بر ترمیم اجتماعی، اعتمادسازی و بازسازی روانی-اجتماعی را گرفته است. در چنین شرایطی، گاه نوعی «رفاه‌نمایی» (wellbeing-washing) نیز شکل می‌گیرد؛ یعنی استفاده از زبان رفاه، تاب‌آوری، امید، همدلی یا حتی سوگواری، بدون فراهم آوردن الزامات واقعی آنها. این رویکرد ممکن است در کوتاه‌مدت تصویری از مدیریت موفق بحران ایجاد کند، اما در بلندمدت با نادیده گرفتن تجربه زیسته آسیب‌دیدگان و بی‌اعتبار کردن رنج آنان، به فرسایش بیشتر اعتماد و بازتولید آثار تروماتیک بینجامد.

از منظر نگارنده، عامل فراگیرتر و بنیادی‌تر در پس بسیاری از این روندها، فقدان سیاست‌گذاری مبتنی بر نیک‌زیستی (wellbeing) است؛ وضعیتی که خود تا حد زیادی محصول فاصله گرفتن از رویکردهای توسعه‌محور است. توسعه صرفاً رشد اقتصادی یا گسترش زیرساخت‌ها نیست، بلکه ارتقای کیفیت زندگی، افزایش سرمایه اجتماعی، تقویت نهادهای پاسخگو، گسترش فرصت‌های برابر و بهبود سلامت روانی-اجتماعی شهروندان را نیز دربرمی‌گیرد. هنگامی که توسعه جای خود را به مدیریت کوتاه‌مدت بقا و عبور از بحران‌های متوالی می‌دهد، نیک‌زیستی مردم نیز به‌تدریج از مرکز سیاست‌گذاری کنار می‌رود و جامعه در برابر آسیب‌های جمعی آسیب‌پذیرتر می‌شود.

بنابراین، اگر بخواهیم وضعیت امروز ایران را در چارچوب ترومای جمعی تحلیل کنیم، مسئله صرفاً وجود چند رویداد آسیب‌زا یا چند بحران بزرگ نیست. آنچه اهمیت دارد هم‌زمانی و انباشت بحران‌های روانی-اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی و نهادی، در کنار ضعف سازوکارهای معناسازی، روایت‌پردازی، اعتمادسازی و ترمیم اجتماعی است. همین ترکیب است که می‌تواند جامعه را به سمت وضعیتی سوق دهد که از آن با عنوان «وضعیت درون‌تروما» یا ترومای طول‌کشیده یاد شد.
بخش سوم: چارچوب‌های نظری برای فهم ترومای جمعی

برای فهم «جامعه تروماتیزه» نمی‌توان به یک نظریه واحد اکتفا کرد، زیرا ترومای جمعی پدیده‌ای چندلایه است که هم‌زمان با روان افراد، روابط اجتماعی، ساختارهای سیاسی، نظام‌های معنایی و حافظه تاریخی سروکار دارد. به همین دلیل، به‌جای جست‌وجوی یک چارچوب جامع، باید مجموعه‌ای از نظریه‌ها را به‌کار گرفت که هر یک بخشی از مسئله را روشن می‌کنند. به‌نظر می‌رسد برای فهم وضعیت امروز ایران، پنج خوشه نظری بیش از سایر چارچوب‌ها اهمیت دارند: ترومای فرهنگی و حافظه جمعی، آسیب اخلاقی و خیانت نهادی، هویت و قطبی‌شدن اجتماعی، سازوکارهای عادی‌سازی آسیب و خشونت، و در نهایت نظریه‌های ترمیم و بازسازی اجتماعی.

نخستین خوشه نظری به رابطه میان تروما، روایت و حافظه جمعی می‌پردازد. نظریه «ترومای فرهنگی» (cultural trauma) جفری الکساندر نشان می‌دهد که هیچ رویدادی ذاتاً تروماتیک نیست، بلکه زمانی به ترومای جمعی تبدیل می‌شود که در فرایندهای روایت‌سازی و معناپردازی به بخشی از هویت جمعی جامعه بدل گردد. در ادامه، مفهوم «تاریخی‌سازی تروما» (historization of trauma) در آثار یورن روسن، نظریه «حافظه فرهنگی» (cultural memory) آلیدا آسمان و مفهوم «زخم‌های تاریخی» (historical wounds) دیپش چاکرابارتی توضیح می‌دهند که چگونه تجربه‌های آسیب‌زا می‌توانند در حافظه جمعی ماندگار شوند یا برعکس، در صورت امکان روایت، یادآوری و به‌رسمیت‌شناختن، به بخشی از تاریخ قابل فهم و قابل انتقال جامعه تبدیل شوند. این چارچوب‌ها برای فهم مسئله‌ی روایت، سوگ، حافظه و معناسازی در ایران امروز اهمیت ویژه‌ای دارند.

دومین خوشه نظری به ابعاد اخلاقی ترومای جمعی مربوط است. مفهوم «آسیب اخلاقی» (moral injury) که توسط جاناتان شِی در مطالعه سربازان جنگی بسط یافت، نشان می‌دهد که تجربه خیانت، نقض ارزش‌های بنیادین و مواجهه با موقعیت‌هایی که در آنها چارچوب‌های اخلاقی فرو می‌ریزند، می‌تواند پیامدهایی عمیق‌تر از ترس و اضطراب بر جای گذارد. هرچند این مفهوم در ابتدا در سطح فردی مطرح شد، امروزه می‌تواند برای فهم برخی ابعاد اخلاقی بحران‌های جمعی نیز الهام‌بخش باشد. در همین راستا، مفهوم «خیانت نهادی» (institutional betrayal) جنیفر فرِید توضیح می‌دهد که چگونه نهادهایی که انتظار حمایت از آنها می‌رود، ممکن است خود به منبع آسیب مضاعف تبدیل شوند. همچنین زیگمونت بومَن با مفاهیمی چون «بی‌تفاوت‌سازی» (adiaphorization) و «کوری اخلاقی» (moral blindness) نشان می‌دهد که چگونه برخی اعمال و رنج‌ها به تدریج از حوزه قضاوت اخلاقی خارج می‌شوند. این مجموعه نظریات برای فهم فرسایش سرمایه اخلاقی، کاهش حساسیت نسبت به رنج دیگران و آسیب به آنچه می‌توان «حیات اخلاقی جامعه» نامید، اهمیت اساسی دارند.

سومین خوشه نظری به هویت‌های اجتماعی و فرایند قطبی‌شدن مربوط است. نظریه «هویت اجتماعی» (social identity theory) هِنری تاجفِل و جان ترنر نشان می‌دهد که افراد چگونه خود را از طریق تعلق به گروه‌های اجتماعی تعریف می‌کنند و چگونه مرز میان «ما» و «آنها» شکل می‌گیرد. نظریه «قطبی‌شدن گروهی» (group polarization) کاس سانستین توضیح می‌دهد که در شرایط خاص، گروه‌ها به سمت مواضع افراطی‌تر سوق پیدا می‌کنند. در مقابل، «فرضیه تماس» (contact hypothesis) گوردون آلپورت بر این نکته تأکید دارد که ارتباط سازنده میان گروه‌ها می‌تواند از شدت تعارضات بکاهد. این چارچوب‌ها برای فهم شکاف‌های اجتماعی، کاهش اعتماد متقابل و دشواری شکل‌گیری روایت‌های مشترک در جامعه ایران سودمندند.

چهارمین خوشه نظری به سازوکارهایی می‌پردازد که موجب عادی‌شدن آسیب، خشونت یا بی‌تفاوتی نسبت به رنج می‌شوند. نظریه «اطاعت از اقتدار» (obedience to authority) استنلی میلگرام، مفهوم «گسست اخلاقی» (moral disengagement) آلبرت بندورا، ایده «عادی‌سازی شَر» (normalization of evil) در آثار هانا آرنت، و همچنین نظریه «خاموشی اخلاقی» (moral numbing) رابرت جِی لیفتون، همگی به ما کمک می‌کنند بفهمیم چگونه افراد و گروه‌ها ممکن است در شرایط خاص، به تدریج نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت شوند یا اعمال آسیب‌زا را طبیعی و موجه تلقی کنند. این نظریات به‌ویژه برای فهم فرایندهای بلندمدتی که به تضعیف همدلی و حساسیت اخلاقی منجر می‌شوند اهمیت دارند.

سرانجام، برای اندیشیدن به امکان خروج از وضعیت تروماتیک، باید به نظریه‌های ترمیم و بازسازی اجتماعی توجه کرد. «مدل سه‌مرحله‌ای ترمیم تروما» (three-stage model) جودیت هرمن بر ضرورت ایجاد امنیت، بازسازی روایت و برقراری دوباره پیوندهای اجتماعی تأکید می‌کند. نظریه «تحول منازعه» (conflict transformation) جان پُل لِدِرَک نشان می‌دهد که گذر از بحران به معنای پایان تعارض نیست، بلکه پایان تعارض مستلزم بازسازی روابط آسیب‌دیده و ایجاد ظرفیت‌های جدید اجتماعی است. همچنین مفهوم «عدالت انتقالی» (transitional justice) در آثار روتی تایتِل یادآور می‌شود که ترمیم پایدار بدون توجه به حقیقت، مسئولیت‌پذیری، به‌رسمیت‌شناختن آسیب‌ها و بازسازی اعتماد عمومی دشوار خواهد بود.

در مجموع، برای فهم وضعیت امروز ایران، هیچ‌یک از این نظریه‌ها به تنهایی کافی نیستند. آنچه به‌نظر می‌رسد بیش از همه اهمیت دارد، ترکیب سه سطح تحلیل است: نخست، فهم چگونگی شکل‌گیری ترومای فرهنگی از طریق روایت، حافظه و معنا؛ دوم، توجه به آسیب‌های اخلاقی، فرسایش اعتماد و سرمایه اجتماعی؛ و سوم، شناخت شرایط لازم برای ترمیم، بازسازی روابط و احیای حیات اخلاقی جامعه. چنین رویکردی کمک می‌کند وضعیت کنونی نه صرفاً به‌عنوان مجموعه‌ای از بحران‌های سیاسی یا اقتصادی، بلکه به‌عنوان مسئله‌ای روانی-اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی فهم شود؛ مسئله‌ای که حل آن نیز مستلزم مداخلاتی فراتر از مدیریت روزمره بحران‌هاست.
بخش چهارم: وفاق؛ بخشی از راه‌حل یا بخشی از مسئله؟

نخست باید روشن کرد که منظور از «وفاق» چیست؛ زیرا در ادبیات ترمیم اجتماعی و مدیریت بحران، وفاق معنایی متفاوت از کاربرد رایج سیاسی آن در ایران امروز دارد. در معنای اصولی، وفاق نه به معنای حذف اختلاف‌ها، بلکه به معنای ایجاد امکان همزیستی، گفت‌وگو و همکاری میان گروه‌هایی است که روایت‌ها، منافع و حتی ارزش‌های متفاوتی دارند. در این معنا، وفاق محصول یک فرایند اجتماعی و اخلاقی است، نه یک شعار سیاسی یا توافق اداری.

مطالعات مربوط به ترومای جمعی، تحول منازعه (conflict transformation؛ جان لِدِرَک) و عدالت انتقالی (transitional justice؛ روتی تایتل)، نشان می‌دهند که ترمیم آسیب‌های جمعی بدون بازسازی اعتماد، به‌رسمیت‌شناختن رنج‌های متنوع و ایجاد امکان گفت‌وگو میان گروه‌های مختلف دشوار است. بر این پایه، وفاق می‌تواند بخشی از فرآیند ترمیم باشد؛ اما تنها زمانی که بر پایه حقیقت، شفافیت، مشارکت فراگیر، پذیرش تکثر اجتماعی و به‌رسمیت‌شناختن تجربه‌های متفاوت شکل گیرد. وفاق واقعی از دل مواجهه با اختلاف‌ها و رنج‌ها بیرون می‌آید، نه از نادیده گرفتن آنها.

در چنین چارچوبی، مدارا نیز صرفاً تحمل منفعلانه‌ی «دیگری» نیست، بلکه نوعی تعهد اجتماعی به حفظ امکان گفت‌وگو و همزیستی در شرایط اختلاف است. جامعه‌ای که بتواند روایت‌های متفاوت را بشنود، رنج‌های متنوع را معتبر بشمارد و امکان مشارکت گروه‌های مختلف را فراهم کند، ظرفیت بیشتری برای ترمیم زخم‌های جمعی خواهد داشت. بر این اساس، وفاق و مدارا می‌توانند بخشی از سرمایه اجتماعی و اخلاقی لازم برای خروج از وضعیت تروماتیک باشند.

با این حال، نوع دیگری از وفاق نیز قابل تصور است که نه به ترمیم، بلکه به بازتولید آسیب‌ها منجر می‌شود. اگر وفاق صرفاً به توافق میان جمعی از افراد و گروه‌های متنفذ سیاسی محدود شود و گروه‌های اجتماعی گسترده، قربانیان، آسیب‌دیدگان یا صداهای منتقد در آن سهمی نداشته باشند، چنین وفاقی بیشتر به سازوکاری برای مدیریت تعارض در سطح قدرت شباهت خواهد داشت تا فرآیندی برای ترمیم روانی-اجتماعی جامعه. در این حالت، وفاق نه بر پایه مشارکت اجتماعی، بلکه بر مبنای بازتوزیع قدرت میان گروه‌های محدود شکل می‌گیرد.

از این منظر، می‌توان از پدیده‌ای سخن گفت که آن را «وفاق‌نمایی» (reconciliation-washing) می‌نامم. همان‌گونه که در سال‌های اخیر از مفاهیمی مانند «رفاه‌نمایی» (wellbeing-washing) سخن گفته شده است، وفاق‌نمایی نیز به وضعیتی اشاره دارد که در آن زبان آشتی، همبستگی و ترمیم به کار گرفته می‌شود، بدون آنکه پیش‌شرط‌های واقعی آن فراهم شده باشد. به‌رسمیت‌شناختن رنج‌ها، امکان روایت آزادانه تجربه‌های زیسته، شفافیت، پاسخگویی، پذیرش مسئولیت، و مشارکت واقعی گروه‌های اجتماعی از جمله این پیش‌شرط‌ها هستند. در غیاب چنین مؤلفه‌هایی، کاربرد مکرر واژه وفاق می‌تواند بیش از آنکه اعتماد ایجاد کند، به بی‌اعتمادی بیشتر منجر شود.

چنین وضعیتی را می‌توان از دیدگاه نظریه «خیانت نهادی» (Institutional Betrayal؛ جنیفر فرِید) نیز فهم کرد. هنگامی که نهادی که انتظار می‌رود در ترمیم آسیب‌ها نقش ایفا کند، به استفاده نمادین از زبان آشتی و همدلی بسنده کند، اما الزامات عملی آن را نپذیرد، ممکن است خود به بخشی از فرایند بازتولید آسیب تبدیل شود. در این شرایط، شکاف میان تجربه زیسته مردم و روایت رسمی افزایش می‌یابد، احساس حذف‌شدگی، بی‌اعتباری و بی‌اعتمادی تشدید می‌شود، و قطبی‌سازی، فرسایش سرمایه اجتماعی و اخلاقی، و اضمحلال بخش دیگری از انسجام باقی‌مانده جامعه سرعت می‌گیرد. در چنین وضعیتی، وفاق به جای آنکه بخشی از راه‌حل باشد، خود به بخشی از مسئله تبدیل می‌شود.
بخش پنجم: سرمایه‌های پنهان جامعه برای بازسازی

پیش از هر چیز باید میان «وجود ظرفیت» و «امکان بهره‌گیری از ظرفیت» تمایز قائل شد. در بسیاری از بحث‌های مربوط به ترمیم اجتماعی، این فرض وجود دارد که اگر جامعه‌ای از منابع انسانی، فرهنگی یا اقتصادی کافی برخوردار باشد، قادر به عبور از بحران خواهد بود. این در حالی است که تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد داشتن منابع، لزوماً به معنای بهره‌مندی از آنها نیست. همان‌گونه که وجود منابع طبیعی فراوان به خودی خود به توسعه منجر نمی‌شود، وجود سرمایه‌های اجتماعی، فرهنگی یا انسانی نیز تا زمانی که امکان به‌کارگیری آنها فراهم نباشد، الزاماً به ترمیم روانی-اجتماعی جامعه کمک نخواهد کرد.

از این منظر، ایران جامعه‌ای فقیر از حیث ظرفیت‌های بالقوه نیست. برعکس، در بسیاری از حوزه‌ها از منابع قابل توجهی برخوردار است که در صورت فعال شدن می‌توانند نقش مهمی در کاهش آثار ترومای جمعی ایفا کنند. یکی از مهم‌ترین این ظرفیت‌ها، سرمایه انسانی کشور است. جمعیت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان، متخصصان، انجمن‌های علمی، فعالان مدنی، و متخصصان حوزه‌های سلامت روان، مدیریت بحران، علوم اجتماعی و سیاست‌گذاری عمومی، ظرفیت بزرگی برای فهم مسئله و طراحی راه‌حل‌های مؤثر فراهم می‌کنند. همچنین شبکه وسیع ایرانیان خارج از کشور، شامل متخصصان، کارآفرینان، پژوهشگران و صاحبان سرمایه، می‌تواند در صورت ایجاد شرایط مناسب به یکی از منابع مهم بازسازی اجتماعی و توسعه تبدیل شود.

در سطح اجتماعی، شبکه‌های متعددی از روابط خانوادگی، خویشاوندی، محلی و حرفه‌ای در جامعه ایران وجود دارند که در بسیاری از بحران‌ها نقش حمایتی ایفا کرده‌اند. تجربه فجایع طبیعی، بحران‌های اقتصادی و سایر موقعیت‌های دشوار نشان داده است که بخش مهمی از حمایت‌های اولیه مردم نه از طریق ساختارهای رسمی، بلکه از طریق همین شبکه‌های اجتماعی و مردمی فراهم می‌شود. سازمان‌های مردم‌نهاد، گروه‌های داوطلبانه و تشکل‌های حرفه‌ای نیز از جمله ظرفیت‌هایی هستند که می‌توانند در کاهش آسیب‌ها، تقویت همبستگی اجتماعی و تسهیل فرایندهای ترمیم نقش‌آفرینی کنند.

در سطح فرهنگی و اخلاقی نیز منابع مهمی وجود دارد. سنت‌های دیرینه همیاری اجتماعی، خیرخواهی، کمک به نیازمندان، مسئولیت‌پذیری جمعی و حساسیت اخلاقی نسبت به رنج دیگران، بخشی از سرمایه اخلاقی جامعه ایران را تشکیل می‌دهند. در کنار آن، میراث تاریخی و فرهنگی ایران، تجربه‌های طولانی زیست جمعی، وجود پیوندهای تاریخی و فرهنگی مشترک، در کنار تجربه دیرپای تنوع زبانی، قومی، مذهبی و سبک‌های مختلف زیست اجتماعی در ایران، ظرفیت‌هایی برای بازسازی معنا و تقویت احساس تعلق جمعی فراهم می‌کنند. از نگاه ترومای جمعی، این ظرفیت‌های اخلاقی و معنایی اهمیت ویژه‌ای دارند؛ زیرا ترمیم اجتماعی صرفاً بازسازی ساختارها نیست، بلکه بازسازی اعتماد، امید و احساس پیوند با دیگران نیز هست.

با این حال، نباید از فرسایش بخشی از این ظرفیت‌ها غافل شد. سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی، حیات اخلاقی و مشارکت مدنی در سال‌های اخیر تحت مضایق گوناگون تضعیف شده‌اند. از این رو، مسئله امروز ایران بیش از آنکه کمبود ظرفیت باشد، محدود شدن امکان بهره‌گیری از ظرفیت‌های موجود است. فعال شدن این منابع مستلزم افزایش اعتماد، گسترش مشارکت اجتماعی، تقویت نهادهای مدنی، به‌رسمیت‌شناختن دیدگاه‌های متکثر، استفاده واقعی از دانش و تخصص در سیاست‌گذاری و حرکت به سوی رویکردهای توسعه‌محور و مبتنی بر نیک‌زیستی است. شاید مهم‌ترین گام در این مسیر، بازگرداندن ظرفیت جامعه برای مشارکت در فهم مسئله و سهیم شدن در فرآیند یافتن راه‌حل باشد؛ زیرا هیچ ترمیم پایداری بدون مشارکت خود جامعه امکان‌پذیر نیست.
بخش ششم: از کاهش آسیب تا افق ترمیم

اگر بپذیریم که مسئله امروز ایران صرفاً مجموعه‌ای از آسیب‌های فردی نیست، بلکه با نوعی وضعیت «درون‌تروما» (in-trauma) یا ترومای طول‌کشیده‌ی جمعی مواجه هستیم، آنگاه راه‌حل‌ها نیز نمی‌توانند صرفاً در سطح درمان فردی یا مداخلات مقطعی تعریف شوند. ترمیم ترومای جمعی مستلزم اقدام هم‌زمان در سطوح روانی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و نهادی است. همچنین باید توجه داشت که هدف اصلی در شرایط کنونی لزوماً درمان کامل آسیب‌ها نیست، بلکه جلوگیری از تعمیق بیشتر زخم‌ها و بازگشایی مسیرهای ترمیم اجتماعی است.

در کوتاه‌مدت، سه اقدام بیش از سایر مداخلات اهمیت دارند:

گام نخست، به‌رسمیت‌شناختن بدون قضاوت و بدون تبعیض رنج‌ها و ایجاد امکان روایت و گفت‌وگوی اجتماعی است. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند بدون نام‌گذاری رنج‌های خود، شنیده‌شدن تجربه‌های متکثر و معتبرسازی احساسات و سوگ‌های جمعی، مسیر ترمیم را آغاز کند. ایجاد فضاهایی برای گفت‌وگو، شنیدن روایت‌های متفاوت و پذیرش تکثر تجربه‌های زیسته، از نخستین گام‌های بازسازی اعتماد اجتماعی است.

گام دوم، افزایش شفافیت، پاسخگویی و اعتمادسازی نهادی است. در شرایط ترومای جمعی، اعتماد یکی از مهم‌ترین منابع ترمیم و در عین حال یکی از آسیب‌دیده‌ترین سرمایه‌های اجتماعی است. دسترسی به اطلاعات معتبر، پرهیز از انکار یا کوچک‌نمایی آسیب‌ها، پاسخگویی مسئولان و پذیرش رسمی کوتاهی‌ها و اشتباهات، و مشارکت دادن چشمگیر و تأثیرگذار نهادهای مدنی و علمی مستقل در تصمیم‌گیری‌ها می‌تواند بخشی از این اعتماد ازدست‌رفته را بازسازی کند.

گام سوم، حمایت از شبکه‌های اجتماعی و نهادهای واسط جامعه است. انجمن‌های علمی، سازمان‌های مردم‌نهاد، گروه‌های داوطلبانه، نهادهای حرفه‌ای، اجتماعات محلی و سایر شبکه‌های اجتماعی از مهم‌ترین منابع تاب‌آوری جمعی هستند. تقویت «عادلانه» این شبکه‌ها نه‌تنها به کاهش آسیب‌های جاری کمک می‌کند، بلکه زیرساخت لازم برای بازسازی بلندمدت جامعه را نیز فراهم می‌سازد.

در بلندمدت نیز سه اولویت اساسی وجود دارد:

اولویت نخست، بازگشت به سیاست‌گذاری توسعه‌محور با محوریت نیک‌زیستی (wellbeing) است. تا زمانی که کیفیت زندگی، سلامت روانی-اجتماعی، سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و فرصت‌های برابر به اهداف اصلی سیاست‌گذاری تبدیل نشوند، بسیاری از بحران‌ها صرفاً از شکلی به شکل دیگر منتقل خواهند شد. نیک‌زیستی نباید پیامد فرعی توسعه تلقی شود، بلکه باید یکی از معیارهای اصلی ارزیابی موفقیت سیاست‌ها باشد.

اولویت دوم، سرمایه‌گذاری پایدار بر آموزش، سرمایه اجتماعی و ظرفیت‌های اخلاقی جامعه است. منظور از ظرفیت‌های اخلاقی، ترویج یک نظام ارزشی خاص یا آموزش‌های هنجاری رسمی نیست، بلکه تقویت توانایی جامعه برای همدلی، همکاری، مسئولیت‌پذیری، اعتمادسازی، احترام به کرامت انسان و حل مسالمت‌آمیز تعارضات است. آموزش نیز صرفاً انتقال دانش نیست؛ بلکه یکی از مهم‌ترین ابزارهای پرورش مشارکت مدنی، مدارا، گفت‌وگو و توانایی زیستن در کنار تفاوت‌هاست. هیچ جامعه‌ای بدون بازتولید سرمایه اجتماعی و ظرفیت‌های اخلاقی خود قادر به ترمیم پایدار نخواهد بود.

اولویت سوم، نهادینه‌کردن فرهنگ آمادگی، تاب‌آوری و بازسازی پس از بحران است. بسیاری از سیاست‌ها و ساختارهای موجود همچنان بر واکنش به بحران متمرکزند، در حالی که جوامع تاب‌آور برای پیشگیری، آمادگی، پاسخ و بازسازی برنامه‌ریزی می‌کنند. توسعه ظرفیت‌های علمی و تخصصی در حوزه مدیریت بحران، سلامت روانی-اجتماعی، بازسازی پس از بحران و مشارکت اجتماعی می‌تواند جامعه را در برابر بحران‌های آینده مقاوم‌تر سازد.

و به طور خلاصه: «هیچ جامعه‌ی آسیب‌دیده‌ای صرفاً با مدیریت بحران‌ها ترمیم نمی‌شود؛ ترمیم زمانی آغاز می‌شود که نیک‌زیستی مردم، سرمایه اجتماعی و حیات اخلاقی جامعه به هدف اصلی سیاست‌گذاری تبدیل شوند.»


 

Share